تو مگه از خودت داداش نداری
دختره پررو
.jpg)
؟ آيا ممکن است که فقط صدام را عامل اين هم بدبختي و کشتارهايي دانست که در دوران زمامداري او در خاورميانه رخ دادند و نپرسيد که نقش مردم عراق دراين ميان چه بود؟ چه ميشود که افراد عادي جامعه آمريکا در ويتنام و ابوغريب به هيولا تبديل ميشوند؟
آزمايش ميلگرم Milgram experiment
آزمايش ميلگرم، يک آزمايش روانشاسي اجتماعي است که توسط استنلي ميلگرم انجام شد. اين آزمايش براي اين طراحي شده بود که ميل شرکتکنندگان در آزمايش را به اطاعت از قدرت و انجام اعمالي بر خلاف تمايلات و اخلاقياتشان را بسنجد.
نتايج اين آزمايش، نخستين بار سال ۱۹۶۳، در يک مجله روانشانسي چاپ شد و بعدا با جزئيات بيشتر در سال ۱۹۷۷ در کتابي با عنوان «اطاعت از صاحبان قدرت از منظر آزمايشي» Obedience to Authority: An Experimental View به چاپ رسيد.
اين آزمايش در جولاي سال ۱۹۶۱، درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آيشمن -جنايتکار نازي- به انجام رسيد. ميلگرم ميخواست به اين سؤال بغرنج آن سالها پاسخ بدهد: آيا آيشمن و ميليونها آلماني ديگر تنها از دستورات پيروي ميکردند يا ميتوانيم آنها را همدست بدانيم؟ چگونه يک شهروند عادي تنها با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودي متفاوت تبديل ميشود؟
نحوه انجام آزمايش
به کساني که داوطلب آزمايش ميلگرم ميشدند، گفته ميشد که هدف از آزمايش، تحقيق در مود حافظه و يادگيري در شرايط متفاوت است و به آنها چيزي در مورد هدف واقعي آزمايش گفته نميشد.
هر شخص داوطلب به اتاقي برده ميشد که در آن فردي حضور داشت که خود را دانشمند محقق طرح جا ميزد، در اتاق ديگري که با يک ديوار حائل از آنها جدا ميشد، شخص ديگري بود (يادگيرنده) که تظاهر ميشد، شخصي است که آزمايشهاي مربوط به يادگيري بر روي او در حال انجام است.
نحوه انجام تست به اين صورت بود که سوژه اصلي آزمايش بايد يک سري کلمات جفتي را از روي کاغذ ميخواند، مثلا: ديوار-پرنده، قرمز-ديروز، دانش-آب. سپس سوژه آزمايش بايد حافظه يادگيرنده را با گفتن کلمه نخست هر جفت کلمه تست ميکرد و از يادگيرنده ميخواست که از بين ۴ گزينه، جفت صحيح را انتخاب کند. مثلا بعد از شنيدن کلمه دانش، بايد ميگفت: آب.
در صورتي که يادگيرنده پاسخ نادرست ميداد، سوژه آزمايش موظف بود که با فشار دادن يک دکمه به يادگيرنده شوک الکتريکي وارد کند و اگر اشتباه يادگيرنده تکرار ميشد، سوژه ميبايست ۱۵ ولت بر شدت شوک ميافزود و اين کار را ادامه ميداد!
البته در اين آزمايش واقعا خبري از شوک نبود! از قبل صداهاي نالهاي متناسب با هر درجه شوک، روي نوار ضبط شده بود و همزمان با هر شوکي که معلم ميداد، صدايي متناسب با درجه شوک پخش ميشد.
براي دراماتيک کردن اين آزمايش به سوژه قبل از آغاز آزمايش گفته ميشد که يادگيرنده ناراحتي قلبي دارد! در ضمن وقتي درجه شوک خيلي زياد ميشد، کسي که نقش يادگيرنده را بازي ميکرد بايد به ديوار حائل بين اتاق سوژه و خودش بايد ميکوبيد و در صورتي که افزايش درجه شوک ادامه مييافت، براي تظاهر به ناراحتي شديد فرد يادگيرنده، همه صداها قطع ميشد!
پيداست که بسياري از شرکتکنندگان وقتي درجه شوک بالا ميرفت، نگران ميشدند. بعضيها وقتي شوک به ۱۳۵ ولت ميرسيد، کار را متوقف ميکردند و در مورد هدف آزمايش سؤال ميپرسيدند اما وقتي به آنها گفته ميشد که مسئوليتي متوجه آنها نخواهد شد، بيشتر آنها به کارشان ادامه ميدادند! تعداد کمي هم وقتي صداي نالههاي يادگيرندهها را ميشنيدند، خنده عصبي ميکردند و علايم تنش از خود بروز ميدادند.
اگر سوژهها ميخواستند دست از کار بکشند به آنها نظير اين جملات گفته ميشد: لطفا ادامه بدهيد - آزمايش به عدم توقف شما نياز داد - شما انتخاب ديگري نداريد و بايد ادامه بدهيد - کاملا ضروري است که ادامه بدهيد.
با اين همه چنانچه با همه اين تاکيدات، باز هم سوژهها سعي در توقف کار داشتند، آزمايش متوقف ميشد. در غير اين صورت تا رسيدن ولتاژ به ۴۵۰ ولت آزمايش ادامه داده ميشد.
نتايج آزمايش ميلگرم
قبل از انجام آزمايش، ميلگرم هم از دانشجويان سال بالايي ييل و هم از همکارانش نظرسنجي کرد و از آنها خواست که پيشبيني کنند، چند درصد افراد مورد آزمايش، به درجه شوکهاي بالا و خطرناک ميرسند، اکثريت افرادي که نظرشان خواسته شد، معتقد بودند که افراد بسيار کمي حاضر ميشوند، شوکهاي با درجه بالا بدهند. شايد شما هم اگر بار اول شرح چنين آزمايشي را ميشنيديد، نظر مشايهي ميداشتيد.
اما در کمال تعجب ۲۶ نفر از ۴۰ نفر فرد مورد آزمايش يعني ۶۵ درصد سوژهها، به شوکهاي بالاي ۴۵۰ ولتي رسيدند! تنها يک شرکتکننده قبل از رسيدن درجه شوک به ۳۰۰ ولت آزمايش را متوقف کرد. البته عده زيادي کار به صورت موقت متوقف کردند و حتي صحبت از برگرداندن مبلغي کردند که براي شرکت در آزمايش به آنها داده شده بود، اما عملا بيشتر آنها به کار خود ادامه دادند.
شايد تصور کنيد که يک آزمايش چيزي را ثابت نميکند، اما بعدها ميلگرم اين آزمايش را در جاهاي ديگري با اندک تفاوتهايي انجام داد و به نتايج مشابهي رسيد. يک متاآناليز که توسط يک دانشمند همکار ميلگرم، انجام شد نشان داد که درصد افرادي که به شوکهاي درجه بالا رسيدند، تقريبا ثابت و در حد ۶۱ تا ۶۶ درصد است.
نکته جانبي جالب ديگر در اين سري آزمايشات اين بود که هيچ يک از شرکتکنندگان، حتي آنهايي که آزمايش را ترک کردند، اصرار يا پيشنهادي بر موقوف شدن خود آزمايش مطرح نکردند و به علاوه هيچ يک اتاقشان را براي کنترل کردن سلامتي ياگيرنده ترک نکردند!
نتايج اين آزمايش بحث و جدلهاي بسياري را باعث شد، يک روزنامه نوشت که آزمايش ميلگرم نشان داد که چه خطراتي در کمين روي سياه طبيعت انسان است.
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
چی بگم .... خودتون ببینید :
اینم یکی از بچه هایی که به دست اسراییلیا افتاده:
ولی چرا اسراییل از کشتن زن و بچه ها شرم نمیکنه
انگار جوابش توی دستورات تحریف شده دینشونه که توی توراتی که تحریفش کردن هم آوردن
این هم یکی از آیه های همون کتابشون :
و بنياسرائيل زنان مديان و اطفال ايشان را به اسيري بردند، و جميع بهايم و جميع مواشي ايشان و همة املاك ايشان را غارت كردند. و تمامي شهرها و مساكن و قلعههاي ايشان را به آتش سوزانيدند. و تمامي غنيمتو جميع غارت را از انسان و بهايم گرفتند. و اسيران و غارت و غنيمت را نزد موسي و العازار كاهن و جماعت بنياسرائيل در لشكرگاه در عَرَبات موآب، كه نزد اردن در مقابل اريحاست، آوردند. و موسي و العازار كاهن و تمامي سروران جماعت بيرون از لشكرگاه به استقبال ايشان آمدند. و موسي بر رؤساي لشكر يعني سرداران هزارهها و سرداران صدْها كه از خدمت جنگ باز آمده بودند، غضبناك شد.و موسي به ايشان گفت: «آيا همة زنان را زنده نگاه داشتيد؟ اينك اينانند كه برحسب مشورت بلعام، بنياسرائيل را واداشتند تا در امر فغور به خداوند خيانت ورزيدند و در جماعت خداوند وبا عارض شد. پس الان هر ذكوري از اطفال را بكشيد، و هر زني را كه مرد را شناخته، با او همبستر شده باشد، بكشيد. و از زنان هر دختري را كه مرد را نشناخته، و با او همبستر نشده براي خود زنده نگاه دارید(تورات؛ سفر اعداد باب 13 :9 تا 18)
یه روز یه دختر کوچولویی توی خونه نشسته بود و به دیوار
روبروش خیره شده بود به خودش میگفت که از زندگی سیر شده
وقتی که یاد تلخیهای زندگیش می افتاد از همه چیز بدش میومد
دیگه حتی گریش هم نمیگرقت انگار قلبش سخت شده بود.بعد از یه مدتی تصمیم گرفت خودشو
بکشه و از همه چیزای بد زندگی خلاص بشه.پاشد تا تصمیمشو عملی کنه . یه نگاهی به
اطرافش کرد هیچ چیز حرکت نمیکرد همه چیز تکراری بود حتی گلدونی که کنار پنجره بود
گلی که توش بود خشکیده بود و بیرنگ و بیروح نگاهش میکرد .
با خودش فکر کرد که از خونه بره بیرون و برای آخرین بار
دنیا رو ببینه و بعد برگرده و خودکشی کنه.اومد بیرون.
از خیابون و آدماش خسته شده بود راه افتاد تا بره جایی که
از این سروصداها نباشه .بعد از نیم ساعتی رسید به یه جایی که تقریبا بی آب و علف
بود مثل بیابون بود گوشه وکنار زمین بوته های خار روییده بود و زمین خشک.
کمی خسته شده بود کنار یه بوته خار نشست. خار گفت سلام
دخترک گفت سلام خار گفت هیچ کی از من خوشش نمیاد چی شده که تو اومدی کنار من؟
دخترک دلش نیومد بگه اتفاقی اونجا نشسته ،گفت برای من همه
چی تموم شده من دیگه از هیچکی بدم نمیاد.
مدتی با هم حرف زدن. معلوم بود که خار خوشحاله که از تنهایی
در اومده.دخترک بلند شد که بره خار گفت فردا هم میای ؟
دخترک موند چی بگه خار با همون سادگیش ذوق کرد و گفت پس
منتظرم.بازم دخترک دلش نیومد بگه نمیام. با خودش گفت یه روز اشکالی نداره پس فردا
خودمو میکشم.
فردا برگشت پیش خار بازم حرف زدن حرفای خار خیلی صادقانه و
ساده بود دخترک با خودش گفت بیچاره انگار هیچی از دنیا نمیدونه غیر از سادگی این
بیابون چیزی ندیده حق هم داره.بازم وقت رفتن خار قول گرفت که فردا هم بهش سر بزنه
و بازم....
روزها همین جور میگذشت دخترک دیگه عادت کرده بود هر روز بره
اونجا . با چند تا خار دیگه آشنا شده بود و هر روز بهشون سر میزد با هم حرف میزدن
میگفتن و میخندیدن .
سکوت و بی آلایشی و صفای اونجا رو دوست داشت بعد از مدتی
دیگه به خاطر دل خودش میرفت اونجا.کاری نداشت کسی اونجا منتظرش هست یا نه.
چند روزی بود که به گلدون کنار پنجره آب میداد.
هر روز وقتی میخاست بره بیابون گنجشکا میومدن روی شونش
مینشستن و شاخه های گل رو توی دستش می انداختن که برای بوته های خار ببره.
دیگه دخترک روزا با نسیمی که به صورتش میخورد شاد میشد و از
شنیدن صدای شاخه های درخت ها که باد به هم میزدشون لذت میبرد. گل توی گلدون دوباره
جوونه زده بود و گل داده بود.
یه روز که داشت میرفت بیرون،گل کنار پنجره که حالا دیگه
گلبرگاش باز شده بود گفت یادته میخواستی خودتو بکشی؟ دخترک سزشو انداخت پایین صورتش قرمز
شد ، لبخندی زد و گفت یادم ننداز دیگه ….. گل گفت یادمه قیافت.... دخترک پرید
وسط حرفش و گفت اگه بخوای یادم بندازی دیگه بهت آب نمیدم که مثل خرطوم فیل از
گلدون آویزون بشی ها....گل زد زیر خنده.دخترک گلبرگهای گل رو بوسید و رفت بیرون.
از امروز میتونید هر چیز که خواستید از جمله نرم افزار ، کتاب ، اطلاعات روانشناسی و .... بگید تا بابا بزرگ براتون بزاره
درسته که پیر شدم و پام لب گوره و شاید به نظرتون عجیب بیاد من رو چه به وبلاگ
ولی این حرفا مال بعد از مرگه تا وقتی زنده هستی ، هستی و با بقیه فرقی نداری . آدم که نباید خودشو با این عرف آزار بده....
وقتی هم که مردی خدا بیامرزدت.
ولی یه حرفی هم به دختر بابایی بگم که دوست ندارم ببینم ناراحته : نکنه دلخوریای زندگی باعث بشه خودتو فراموش کنی نکنه باعث بشه با خدا قهر کنی نکنه واقعا دوسش نداشته باشی .
میدونی که حتی اگه دوسش نداشته باشی اون تورو دوست داره
همیشه وقتی توی خونه نشستی یا داری تو خیابون راه میری و هرجا هستی و بهش فکر کنی اون میبینه و جواب میده فقط حیف که ما نمیتونیم بشنویم
اگه یه وقتی یه چیزی ازش خواستی و بهت نداد یادت باشه که اون توی کتاب حکمتش خیلی چیزا داره که ما نمیتونیم ببینیم.
بازم تلاش کن و اگه نشد بازم و بازم و بازم ...
و یادت نره اگه قرار باشه دنیا از سختیا و ناراحتیا خالی باشه پس چجوری آدمای خوب لیاقتشونو برای بهشتش نشون بدن
باید یه کاری کرده باشن تا لایق اونجا باشن نه؟
توی این دنیای پر از رنگ و ریا و بدخواهی ، خوش به حال اون کسایی که دلشون پاکه و از دیدن بدیها دلشون آزرده میشه
باید برای کسایی که از دیدن بدیها ککشون نمیگزه تاسف خورد .
یک روز یه پیرمردی از یه راه دور اومد و وارد یه شهر شد مدتی با مردم اونجا رفت و آمد کرد و بعد از چند وقت متوجه یه چیزی شد که براش یه کم عجیب بود . همه مردم از بی وفایی همدیگه حرف میزدن ، هر کدوم یه روزی یه نفرو دوست داشته و اون ترکش کرده بوده. و حالا این مونده با یاد کسی که یه روزی دوسش داشته و جالب این بود که همه خودشونو مهربون میدونستن و میگفتن که بهشون ظلم شده و احساسشون جریحه دار شده.
پیرمرد با خودش فکر کرد : اینا که همه مهربونن و هر کدوم یه نفرو دوست داشتن پس اون نامهربونایی که دل اینارو شکسته کجا هستن؟
پیرمرد با هر کسی که آشنا میشد آدرس کسی رو که طرف دوسش داشته می پرسید و با کمی جستجو معشوق رو پیدا میکرد . جلب بود که معشوق هم مال همون شهر بود!
بعد از مدتی متوجه شد که همه عاشقا خودشون معشوق هم بودن و همه معشوقا خودشون عاشق هم بودن.
و این یک حقیقت تلخ رو نشون میداد :
همه وقتی خودشون عاشق بودن مهربون و دل نازک میشدن و همه وقتی یکی عاشقشون میشد سنگ دل میشدن و مهربونی یادشون میرفت.
پیر مرد نیومده بود که بمونه بعد از مدتی از دوستان جدید خداحافظی کرد و از اون شهر رفت و وقتی که میرفت با خودش فکر کرد :"من که فرصت نکردم با همه مردم این شهر آشنا بشم ولی ای کاش توی این شهر استثناهایی هم وجود داشته باشه که هر چی برای خودشون نمی پسندن برای دیگران هم نپسندن"
سلام به همه دخترها و پسرهای گلم
بابا بزرگ آمده اینجا تا شما رو ببینه اومده تا حرفاتونو بشنوه و هر روز با دیدن شادی شما خوشحال بشه
میتونید با بابا بزرگ درددل کنید و مطمئن باشید که حرفاتون جایی درز نمیکنه
پسرهای عزیزم و دخترای گلم شاید بابابزرگ زیاد توی این دنیا نمونه ولی تا وقتی که هست میتونید کنارش باشید و دلشو شاد کنید و از خودتون بگید.
من منتظر شما هستم شما هم منتظر من باشید.

